درباره نویسنده
سمیرا
تابستان که بیاید نمیدانم چند ساله می شوم ! اما صدای غریبی مرتب می گویدم پس کی خواهی مرد؟؟؟
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • سمیرا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩۱/٢/٢۸
  • تصادف
  • ۱۳٩۱/٢/٢٥
  • مامانم
  • ارامش قبل از طوفان
  • آشتی
  • ۱۳٩۱/٢/۱٧
  • دانشگاه خوشکله من
  • معلم
  • :ی
  • دنیای دوست داشتنی من
  • ؟
  • مشکوک به قند
  • هذیون
  • چرت و پرت نامه
  • ۱۳٩۱/۱/٢۸
  • اهداف وب نویسان
  • یکی از شخصیتهای مهم
  • :(
  • دخترک ب ی ز ی
  • یه دوسته خوب
  • خوشحال شدم
  • بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی !
  • عمه جان
  • سوپرایز 91
  • :)
  • اولین روز کاری سال 91
  • مدیر
  • عیدتون مبارک
  • نتیجه گیری
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
دوستان من
  • روزانه هام از زندگی زیر یک سقف با همسرم
  • پیچ و مهره ها هم عاشق می شوند.
  • صدایم کن (ماجراهای دوران عقد)
  • شقایق -گل همیشه عاشق
  • دنیای کوچک کریستالی من
  • یادداشت های یک سمیرا
  • دل نوشته های یک من
  • چنین گذشت بر من .....
  • وقتی همه خواب بودند
  • خلیج همیشه پارس
  • یاداشت های آنی
  • من و خواستگارانم
  • چاقی خوشبخت
  • من و همراه ام
  • دخترک بیزی
  • تو برای من
  • مرد من
  • ناتالی
  • ماه عسل
  • من تو هیچ
  • عشق برای تو
  • شوکران و شکر
  • تزیین غذا و دسر
  • من و دو تا وروجک
  • ایکن های یه دختره
  • مهتاب شبهای تنهایی
  • همه شب تا دم صبح
  • مثل یک شب بی طپش
  • ترشی هفت لشکر درونم
  • خرمشهر شهری در آسمان
  • روزمرگی های یک ناشناس
  • خلوتــــــــــــــــــــــــــــــــــگاه
  • دیگربرای دل سپردن فرصتی نیست
  • ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره





ماهی ها هم عاشق می شوند
ای عشقه تنهایی من اینجا چراغی روشنه
 
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/٢/٢۸

ببخشید که نمینویسم

و نمیام به وبلاگاتون

فعلا تو لاکه خودمم

نظرات ()



تصادف
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/٢/٢٦

من رانندگی بیرون شهرم حرف نداره یعنی گاهی تا 4 ساعت مدام پشته فرمون بودم و عالی اومدم تا دم در خونه .

ولی چون تو شهرو تمرین ندارم یه دو ماهی هر روز با بابای مهربونم از خونه تا شرکت رانندگی میکنم . خیلی تو شهرم خوب شده

تا امروز که صبح یه جای خطرناک تصادفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کردم

هه هه  مقصر من نبودم یه پسره بسیار پر رو بود

دور میدون ورودی شهر که خیلی شلوغه من ترمز گرفتم تا سرعتم کم بشه جلوییمم ترمز کرد پشتیم مثله گاو اومد زد پشته ماشین.

اومده بود پایین نمیدونم به خواهرش بود یا زنش تند تند میگفت تو مقصری . اونوقت به بابام میگفت من مقصر نیستم.

فکر کنید مقصر راننده نبوده بغل دستیش بود .

بابام به پسره گفت بیا سپرمو درست کن خودمون حلش کنیم . اونم زیر بار نمیرفت

تا بعد 40 مین پلیس اومد اونم گفت پراید صدرصد مقصره ضمناَ چون چیزی نشده و این آقا خودش حل نکرده موضوعو و عدم رعایت فاصله طولی 50 تومن جریمه میشن خسارت ایشونم باید بدن.

ما رو به خاطر این از اون ور شهر کشوندی این ور شهر

بیچاره دلم سوخت یکم براش . ولی از پر روییش کم شد

اینم اولین تجربه تصادفم تو رانندگی

خوبه حالا گواهینامم همرام بود نیشخند

نظرات ()



 
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/٢/٢٥

هر وقت این شکلکو میزارم خمیازه واقعا خمیازه میکشم

هر وقتم اینو میزارم  خندم میگیره

یاده مسخره بازیای خودم میفتم

حرفی ندارم صبح آپ کردم ولی با عرض شرمندگی باز پاکش کردم . ببخشید اگه نظراتتون پاک شد .

                                              

یعنی میشه یا نمیشه ؟

نظرات ()



مامانم
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/٢/٢۳

ساعت نه شبه . مامانم: سمیرا بیا شام بخور

میرم شام میخورم و میام تو اتاق (‌مامانم ظرفارو جمع میکنه و میشوره )

ساعت 10 شب. مامانم : سمیرا غذای فرداتو بردار( ساعت 12 شبه من هنوز این کارو نکردم و میخابم )

صبح ساعت 5/7 مامانم : سمیرا پاشو دیرت شد. صبحانه تو بخور یه چیزی ام بردار اونجا بخور غش نکنی .( ساعت یه ربع به 8 من آماده شدم . مامانم هم غذامو گذاشته هم یه چیزی برای خوردن )

ساعت 5/4 عصر. سلام مامان چی داریم بخوریم

مامانم: همه چی هست پاشو برو بردار بخور (ساعت 5 همونجوری غش کردم رو مبل مامانم برام هر چی باشه میاره میخورم. کیفمو میزاره تو اتاق قابلمه غذامم میزاره تو آشپزخونه)

این روند همیشه ادامه داره. واقعا کی میرسه که بتونم جبران کنم . این همه فداکاری تنها یه قسمته کوچیک از کارای مامانمه

حتی انقد بی انصافم یه بار پیشش ننشستم باهام درددل کنه .

واقعا متاثر شدم . چقد بی فایده و به درد نخورم

امروز روز مادره . باید حداقل عصر برم بوسش کنم روزشو تبریک بگم . بگم خیلی دوستش دارم .

گلم خیلی دوست داره . باید چکار کنم

خیلی کمه تو سال فقط یه بار به فکر کارای مادرمون بیفتیم

 

نظرات ()



ارامش قبل از طوفان
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/٢/٢٠

کافیه چند تا مناقصه شرکت کنی بعد اداره پست کوتاهی کنه اینا رو دیر برسونه اونوقت روزگاره من میشه تیره و تار

همین الان مدیر عاملمون زنگ زد گفت دیر فرستادی مدارکو برگشت خورده . مثله یه خون آشام بود . وای به حاله من بعد ناهار باید کلی غر بشنوم.

الان واقعا نمیدونم باید چه جوابی بهش بدم . چون به من ربطی نداشته :(

چقد سخته محیطه کارت همش استرس باشه

 

نظرات ()



آشتی
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/٢/۱٩

خوبه بعضی اوقات آدم غرورشو بزاره زیر پا

و آشتی کنه

در کماله ناباوری رفتم منت کشی و آشتی کردم (البته از قدیم گفتن هر کی سه روز با یکی قهر باشه نمازش اشتباست میدونید که نیشخند)

الان دیگه آشتی . تولدت مبارک  

ببخشید من بعضی اوقات یهو قاطی میکنم ولی باز خوب میشم

 

الان که این متنمو میخونم میبینم چقد شبیه نصیحتای آقای مجریهسبز

 

نظرات ()



 
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/٢/۱٧

دیشب با یکی از دوستام قهر کردم یعنی اون قهر کرد

انقد بدم میاد بعضیا الکی با آدم قهر میکنن

دوست دارن هی تو بری منت کشی . منم نمیرم

ااااااااااااااااایش لوسی ام حدی داره

(قابل توجه کسی که خودش خوب میدونه کی و گفتم )

تازه امروز تولدش بود بهش تبریک گفتم  ولی محل نداد .

نظرات ()



دانشگاه خوشکله من
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/٢/۱٤

یه قسمته خیلی مهم از خاطرات زندگیه هر کسی دوران دانشگاه اونه

برای منم همین طوره . دلم خیلی برای دانشگامون تنگ شده .چند بار میخاستم ازش عکی بزارم ولی عکسای دانشگام همه از تو گوشیم پاک شد بدترین روزه زندگیم همون بود

من تو دانشگاه آزاد اسلامی واحد اراک -دانشگاه فنی و مهندسی (قنات) درس میخوندم

امروز از تو یه وبلاگ چند تا عکس از دانشگامون پیدا کردم خیلی خیلی خوشحال شدم انقد خاطره برام زنده کرد . این روزای بهار تو دانشگاه مخصوصا تو این ساعت 12 . انقد شلوغ بود که نگو

با بچه ها میشستیم دوره پردیس و هی ادما رو نگا میکردیم و دنباله سوژه میگشتیم

واقعا مهم نیست دانشگاه تهران درس بخونی یا یه دانشگاه کوچیک لبه مرز

هر دوتاش بعدا برات خاطره میشه

تو ادامه مطلب میخام عکساشو بزارم .

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



معلم
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/٢/۱٢

احتیاجی به اعتراف نیست من هیچ وقت معلمامو دوست نداشتمنیشخند بعضی از استادامو دوست داشتم

مشکل همیشه از اونا بود . من دانش آموزه خوبی بودم هیچ ایرادی نداشتم جز اینکه زیاد میخندیدم و حرف میزدم

الان اصلا پشیمون نیستم . درسم خوب بود ولی همیشه تقلب میکردم . چون خیلی لذت بخش بود و هست . آخرین بار که تقلب کردم 4 نمره زنده کردم تو امتحان آمار که بیشتریها افتادن ولی من با 12پاس شدم نیشخند

اون لحظه احساسه زبلیه بیش از حد میکردم . دوسته صمیمیم که بهش زهره فرفر میگفتم خیلی خونده بود با دوست پسرش که بهش وحید ابرو موکتی میگفتیم دو تاشون افتادن قهقههقهقهه (قبله امتحان دوتاشون افتاده بودن رو جزوه و حرصه من دراومده بود)

امیدوارم هر جا هستن شاد باشن .

همچنان رو نظرم هستم هیچ احساسی به معلمام ندارم ...

راستی آخر مشخص نشد روز جهانی کار و کارگر کی بود

نظرات ()



:ی
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/٢/۱٢

من سالمم .

 قندی در کار نبود

فقط کم خونم

مرسی خدا

نظرات ()



دنیای دوست داشتنی من
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/٢/۱۱

همه میگن من مهربونم زود با دیگران جوش میخورم اگرم کسی نخواد زبل بازی در بیاره تا جایی که بتونم بهش کمک میکنم بدون چشم داشت . الان چند ساله میرم سر کار وقت ندارم زیاد با دوستام باشم . یا حتی دوستای جدید پیدا کنم . فقط دو تا دوست صمیمی دارم که خیلی باهاشون فابم ولی چند ماهه پیش هر دوتاشون ازدواج کردن الانم درگیر جهیزیه و ...

یه خواهر کوچیکتر دارم که بهم میگه سمیرا حالم ازت بهم میخوره چون همش فکر پول دراوردنی . خیلی وقتا بهم ایده میده مخصوصا تو خرید لباس مسخرم میکنه چون هیچ دوستی ندارم

کلاَ وقتی اینجوری بهم میگه ناراحت میشم چون راست میگه . خیلی وقته دنباله علایقم نرفتم

دوست دارم که روشه زندگیمو تغییر بدم

ولی واقعا نمیدونم از کجا باید شروع کنم

فکر میکنم یه دختره الکی شادم که خودمو واقعا زدم به بیخیالی اما ته دلم یه جورایی محکمه دلیلش فقط وبلاگمه

نمیدونم چرا پشیمون یا ناراحت نیستم . گاهی دوست دارم همه دوستای تو وبلاگم واقعی تر بودن مثلا میدیدمشون تا شاید کمبود دوستای دنیای واقعیم جبران بشه

گاهی هم میگم همین جوری  خوبه کلی دوسته خوب دارم که تا آپ نمیکنم همشون نگران میشن

من وبلاگمو دوستای توشو با هیچ چیزی عوض نمیکنم .

 

نظرات ()



؟
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/٢/٩

شرمنده دوستان ولی

نوشتنم نمیاد .

نظرات ()



مشکوک به قند
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/٢/٤

وای خدا جون چقد همه نگران شدن و توصیه های پزشکی کردن . کاش نرفته بودم دکتر

دیروز سریع خودمو به دکتر رسوندم . اول گفت کم خونی (‌قابل توجه النای عزیز)نیشخند درست گفتی.

بعدم دو تا آزمایش برام نوشت اولیش تیروئیده بعدیش چربی خون

بعدشم یهو گفت تو خانوادتون کسیو دارید که قند داشته باشه .گفتم بله

گفت مشکوک به قندی 

جواب آزمایشاتو بیار اگه جواب نگرفتیم . احتمالا مربوط به مغز و اعصاب میشه

حالا برات یه نامه به دکتر فلانی مینویسم . برات یه وقت فوری بزاره چون سرش خیلی شلوغه

خلاصه معلوم نشده هنوز چمه دقیقا

مردنی هستم یا نه ؟( راگاتزا )

ولی بخاطر قند و مغز و اعصاب کلی ناراحت بودم . ولی الان نه با روحیه ای که شما بهم میدید . غلبه میکنم بهشون

نظرات ()



هذیون
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/٢/۳

چند روزه کمرنگم بخاطر مریضیمه امروز میخام هر جور شده برم دکتر . فقط موندم به دکتر بگم چی ! بگم  دکتر من همش سردمه چون واقعا همش سردمه

خودم حدس می زنم آبه بدنم کم شده چون زود زود خسته میشم . آبم خیلی کم میخورم.هفته ای یه لیوانم نمیشه .

دیروز از ساعت 6 لمیده بودم تا 11 که خابم برد . دوستمم منتظره جوابه اس ام اسش بیچاره ساعت 12 پاشدم برم ... میخاستم جوابه دوستمو بدم . یه چرت و پرتایی نوشته بودم براش فرستاده بودم که از دیشب تا حالا داشتم بهش میخندیدم قهقهه

تازه دوستم بهش بر خورده بود . انقد منتشو کشیدم که بابا با تو نبودم . اینا هذیون بوده نیشخند

جدیدا چرا اینجوری شدم .نگران

نظرات ()



چرت و پرت نامه
نویسنده: سمیرا - ۱۳٩۱/۱/۳٠

 به نظرتون به ادامه این بند چی میشه اضافه کرد ؟

میشه بگی بارون بند اومده آفتابیه

میشه بگی من امروز بهترم توکل به خدا یه روز همه مشکلات حل میشه

نشستم لواشک میخورم و سعی میکنم به چیزای بد فکر نکنم

چند وقته به مدیر عاملمون کامپیوتر یاد میدم البته نه خیلی

به مشکل که بر میخوره من میرم کمکش

الان یکی دیگه از سوالاشو جواب دادم . بهم گفت بلاخره خانم... شما به گردنه ما حقه استادی دارید خجالت خجالت کشیدم .

حاضرم همه ی سوالای کامپیوترشو جواب بدم اونم در عوض به استادش یکی از کارخونه هاشو میداد  چی میشد مگه؟

کاش خر میشد بهش میگفتم این همه ثروت بدون علم کامپیوتر به کارت نمیاد . اونم مثله حکایتای سعدی بهش بر میخورد و قبول میکرد نیشخند

بعدش من با اون کارخونه چه کار میکردم ؟

یه زبل خان میومد به هوای اون کارخونه باهام ازدواج میکرد بعده چند سالم وقتی میفهمیدم منو بخاطر خودم نخاسته ازش جدا میشدم

اونوقت یه زنه مطلقه تو این جامعه ....

نه بابا کارخونه میخام چکار . این شیطانم نمیزاره تو حاله خودمون باشیم

 

 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »